? کفتر چاهی-یه جفت!!

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

مرسی. مرسی. مرسی. از این همه کامنت که حالمو پرسیده بودین. دیگه اگرم دیروز بد بودم الان حتما خوبم.  

دیروز ساعت ۱۲.۳۰ دانشگاه بودم. با سپیده و مریم رفتیم سلف و بگو چی خوردیم؟ عدسی. بگو چقدر؟ ۱۰۰ تومن!!!!!!!!!!!!! وای من عاشق این تو سلف چیز میز خوردنام. خیلی حال میده. بعدشم ناگت مرغ اون چقدر؟ فکر کنم ۶۵۰!!!!! مزشم خوب بود. این تو سلف بودن منو میبره به سالای لیسانس و عجیب بهم انرژی میده. کلاسا که تموم شد رفتم ونک حراج آدیداس و سیسیلی. یه کیف تو سیسیلی دیدم ۱۳۹ تومن که تو حراج شده بود۱۱۰ تومن. خیلی ازش خوشم اومد و اگه تو شرایط الان و قبل ازدواج نبودیم حتما می خریدمش.  

آدیداسم کتونیهای خیلی خوبی داشت که من تازه یه آل استار جدید خریده بودم و چند وقت پیشم یه نایک که الان احتیاجی نداشتم و از اون موجه تر پولم نداشتم  

با احسان رفتیم خونه و من یه غذای ترکیبی بادمجون و قارچ درست کردم که جای همه خالی بسی چسبید.  

بعدشم خوابمون برد. من ساعت ۹ بیدار شدم که ویکتوریا ببینم اما حتی در حال دیدن ویکتوریا هم خوابم برد و بالاخره نفهمیدم چی شد  

ساعت ۱۱.۳۰ هم با احسان به سمت خونه حرکت کردیم. منم ساعت ۱۲.۳۰ خوابیدم. 

دو تا هم اتفاق جالب دیروز افتاد: 

۱.خواهر خانمی نتیجش اومد و طراحی لباس شبانه قبول شد و ما بسی مشعوف شدیم 

۲.احسان مدارکشو با یه عجله و بدوبدویی داد برای وام شهریه. دعا کنین این وام شهریه جور شه که خیلی خیلی برای ما خوبه. 

در مورد کارای عروسی هم قراره آخر هفته تو این تعطیلات خونه رو رنگ کنیم و کاشی ها رم نصب کنیم. تا اخر هفته بعد اکثر کارای مهممون به امید خدا تموم شده

دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388

دیروز رفتم سر کلاس. دلم برای دانشگاه تنگ شده بود. خیلی کیف داد وقتی بعد کلاس با بچه ها رفتیم سلف و ساندویچ هات داگ ۶۵۰ تومنی خوردیم و حرف زدیم. 

یاد ۵ سال پیشم افتادم و دور لیسانس. خیلی خوب بود. ساعت حدودای ۴ بود که رفتم سمت خونه. قرار بود بیان و بقیه کارای کابینتو انجام بدن. ساعت ۴.۳۰ رسیدم خونه. این تونل توحید باعث شده مسیر من خیلی خلوت شه. کابینت سازا یه ۲ ساغتی کار کردن و رفتن. همه چیز خیلی خوب شد. 

خواهر خانمی موند خونمون و شام برامون درست کرد. با هم شام خوردیم و شب هم ساعت ۱ رسیدیم خونه. الانم خیلی خوابم میاد. کلا این کمبود خواب داره اذیتم می کنه. 

 

پینوشت: اعصابم خیلی خورده. دلم گریه می خواد. یه کم استرس گرفتتم. می دونم خودم بهتر از هر کسی می تونم به خودم کمک کنم و همین کارم میخوام بکنم اما یه جورایی اوضام بهم ریختس. شایدم طبیعیه؟

یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388

خوبدیروز رفتم خونه خودمون تا کابینت ساز بیاد. اومد و گفت یه ۴-۵ ساعتی کار داره و قراره امروز از ساعت ۴ بیاد تا ۸ کاراش تموم شه. 

قراره مامانم بره خونه چون من امروز اولین روز دانشگاهم در ترم جدیده. 

خیلی خوشحالم که دوباره میرم سر کلاس. اصلا این کلاس به من یه آرامش خاصی میده و منو خیلی خیلی خوشحال می کنه. 

احسانم امروز رفته برای انتخاب واحد. اونم این ترم ترم اولشه. اگه درسامونم تقریبا یکی باشه که فکر کنم هست چه شود؟ 

دیشب خواب می دیدم درگیر پایان ناممم. استادم بهم موضوع داده و منم دارم روش کار می کنم. 

دیشب مامان احسانم رفت.  باهاش راحتم و دوست دارم باشه. خیلی مهربونه و کمک حالمه. در ضمن با هم بر علیه احسان یه جبهه تشکیل میدیم که آی حال میده آی حال میده که خدا میدونه 

یه جمله ای میگه که خیلی دوست دارم. همیشه وقتی ناراحته یا داره درددل می کنه میکنه در مورد برادر احسان میگه: من از پسر خودم گله دارم و ناراحتم از دختر مردم ناراحت نیستم. 

این طرز فکرشو خیلی دوست دارم و باعث میشه حس کنم چقدر بهم نزدیکه. یا تو ماشین که می شینیم و داره حرف میزنه دستشو از پشت میذاره روی شونه من. این یعنی به من احساس نزدیکی و صمیمیت می کنه. 

همش هم میگه من دیگه خیالم از بابت احسان راحته. کلا با اینکه سنی ازش گذشته و نسلش با ما فرق داره اما یه سری رفتارای خیلی خوبی داره که روی طرف مقابل تاثیر مثبت میذاره. در مورد من که اینطوری بوده. 

یه مساله ای یه کم فکرمو مشغول کرده.مطمئنم زود حل میشه و مشکل خاصی نیست اما فکرمو مشغول کرده. به انرژی های مثبت در این زمینه خیلی احتیاج دارم  

 

راستی جمعه در راستای یه سری تمیز کاری وسائل انبار خونمون که وسائل احسان بود یه CD مدونا که کلی از آلبوماش بودو پیدا کردم و گذاشتم تو ماشین. دیروز یکی از آهنگاشو گوش میدادم که برام خیلی جالب بود. لیریکشو میذارم. اسم آهنگ : OH FATHRE

 

 

It's funny that way, you can get used
To the tears and the pain
What a child will believe
You never loved me

Chorus:

You can't hurt me now
I got away from you, I never thought I would
You can't make me cry, you once had the power
I never felt so good about myself

Seems like yesterday
I lay down next to your boots and I prayed
For your anger to end
Oh Father I have sinned

(chorus)

Oh Father, if you never wanted to live that way
If you never wanted to hurt me
So why am I running away?
(repeat)

Maybe someday
When I look back I'll be able to say
You didn't mean to be cruel
Somebody hurt you too

شنبه 17 بهمن ماه سال 1388

خوب شمارش معکوس من داره به یه ماه میرسه  

چهارشنبه مامان احسان و خواهرزادش اومدن اینجا. 

اومدن مامان احسان خیلی خوبه. من باهاش راحتم و دوسش دارم، کلی کمکمون میکنه، احسان خوشحال میشه، زن خیلی مهربونی هم هست . خلاصه پنجشنبه ناهار خونه خودمون بودم و غذایی که مامان احسان درست کرده بود خوردم که خیلی هم خوشمزه بودمن لاغرم و شاید به هیکلم نخوره اما بسی شکمو تشریف دارم و یکی از مهمترین لذتام خوردنه. 

جمعه هم لوله کشمون اومد و شیر آشپزخونه رو وصل کرد و یه سری لوله کشی تو آشپزخونه رو انجام داد و قراره امروزم بیان هودو نصب کنن و ریزه کاریای کابینت تموم شه و من چقدر خوشحالم که مامان احسان هست و خیالم راحته. ما هم تو این هفته کاشی می گیریم برای بین کابینتا که دیگه کار آشپزخونه کلهم تموم شه البته یه برق کاری کوچولو هم احسان باید بکنه که هود روشن شه و در ضمن باید به اخوان زنگ بزنم بیان گازمو وصل کنن. 

دیروز عصرم یه سر رفتیم خونه مادربزرگم. آخه روزای اربعین شعله زرد داره.  

راستی دیروز یه اتفاقی افتاد که یه کم منو به فکر برد و برام سوال شده که عکس العمل مناسب این وقتا چیه؟ 

خواهرزاده احسان رفته بود با دوستاش بیرون. ما هم می خواستیم عصر بریم خونه مادربزرگم. بهش که زنگ زدن گفت نمیاد و می خواد با دوستاش باشه. منم کلی به مامان احسان گفتم که بابا حق داره، چرا بیاد اونجا، بهش خوش نمیگذره و از این حرفا. آخه مامان احسان نگرانش بود و می گفت دوستاشو نمیشناسه. من واقعا بهش حق می دادم نگران باشه و از اون ور به خواهرزاده احسانم حق می دادم بخواد با دوستاش بره گردش. 

خلاصه تو آخرین تماس گفت که نمیاد و ما بریم. ما هم بهش گفتیم پس ما حدودای 9 خونه ایم و تا اون موقع با دوستاش هست یا نه و اونم گفت آره و خلاصه ما حاضر شدیم که بریم. دم در پارکینگ که داشتیم سوار می شدیم یهو دیدیم داره میاد سمت خونه با دوستش. گفت مثل اینکه یه دو ساعتی وقت دارن تا اون یکی دوستشون بیاد و تو این فاصله اومدن اینجا بمونن.

حالا ما هم داریم میریم.  

من فقط اینجا از بی برنامگی و هماهنگ نبودن ناراحت شدم و گرنه که خونه داییشه و برام مثل خواهر خودمه. اما آخه این بی برنامگی و هماهنگ نکردن و آوردن یه نفر دیگه درست نیست. شاید من خونم مرتب نباشه که نبود یا مثلا لباسام همینطور ولو باشه که بود. یا تو یخچال چیزی نباشه یا خلاصه هر چیز دیگه ای. بالاخره یه زنگ کوچولو که دایی برناممون بهم خورده و من و دوستم داریم میایم. تو این 15 دقیقه که ما زنگ زدیم برنامش عوض شده و خودشو رسونده دم در خونه. 

بالاخره یه آدم غریبه رو داره میاره. اصلا اگه 2 دقیقه دیرتر اومده بود و پشت در مونده بود چی؟ اونوقت دختر جوون می خواست این دو ساعتو الکی تو خیابون باشه؟!!!!! 

احسان مطمئنا فهمید و احتمالا بهم حق هم داد. بعدشم کلیدو بهشون دادیم و من هم از دوستش معذرت خواهی کردم که خونه نامرتبه و به خواهرزاده احسان هم در مورد اینکه تو یخچال هرچی هست بخورین و چایی هم رو گازه و اینا سفارش کردم و ما رفتیم. بعدشم با احسان حرفی نشد. کلا به نظرم وقتی ما نگاه همو می فهمیم لازم نیست همه چی گفته شه. اما وقتی رفتم خونه بابام به خواهرخانمی گفتم هیچ وقت بدون برنامه خونه ما نیا همیشه قبلش حتی 5 دقیقه قبلش یه زنگ بهم بزن که حاضر باشم و اصلا خونه باشم!!!!!!! 

البته این قضیه در مورد پدر و مادرا به نظرم صادق نیست. اونا خونه بچشونه. اما بقیه به نظرم باید یه هماهنگی بکنن.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>