خوب شمارش معکوس من داره به یه ماه میرسه
چهارشنبه مامان احسان و خواهرزادش اومدن اینجا.
اومدن مامان احسان خیلی خوبه. من باهاش راحتم و دوسش دارم، کلی کمکمون میکنه، احسان خوشحال میشه، زن خیلی مهربونی هم هست . خلاصه پنجشنبه ناهار خونه خودمون بودم و غذایی که مامان احسان درست کرده بود خوردم که خیلی هم خوشمزه بود
من لاغرم و شاید به هیکلم نخوره اما بسی شکمو تشریف دارم و یکی از مهمترین لذتام خوردنه.
جمعه هم لوله کشمون اومد و شیر آشپزخونه رو وصل کرد و یه سری لوله کشی تو آشپزخونه رو انجام داد و قراره امروزم بیان هودو نصب کنن و ریزه کاریای کابینت تموم شه و من چقدر خوشحالم که مامان احسان هست و خیالم راحته. ما هم تو این هفته کاشی می گیریم برای بین کابینتا که دیگه کار آشپزخونه کلهم تموم شه
البته یه برق کاری کوچولو هم احسان باید بکنه
که هود روشن شه و در ضمن باید به اخوان زنگ بزنم بیان گازمو وصل کنن.
دیروز عصرم یه سر رفتیم خونه مادربزرگم. آخه روزای اربعین شعله زرد داره.
راستی دیروز یه اتفاقی افتاد که یه کم منو به فکر برد و برام سوال شده که عکس العمل مناسب این وقتا چیه؟
خواهرزاده احسان رفته بود با دوستاش بیرون. ما هم می خواستیم عصر بریم خونه مادربزرگم. بهش که زنگ زدن گفت نمیاد و می خواد با دوستاش باشه. منم کلی به مامان احسان گفتم که بابا حق داره، چرا بیاد اونجا، بهش خوش نمیگذره و از این حرفا. آخه مامان احسان نگرانش بود و می گفت دوستاشو نمیشناسه. من واقعا بهش حق می دادم نگران باشه و از اون ور به خواهرزاده احسانم حق می دادم بخواد با دوستاش بره گردش.
خلاصه تو آخرین تماس گفت که نمیاد و ما بریم. ما هم بهش گفتیم پس ما حدودای 9 خونه ایم و تا اون موقع با دوستاش هست یا نه و اونم گفت آره و خلاصه ما حاضر شدیم که بریم. دم در پارکینگ که داشتیم سوار می شدیم یهو دیدیم داره میاد سمت خونه با دوستش. گفت مثل اینکه یه دو ساعتی وقت دارن تا اون یکی دوستشون بیاد و تو این فاصله اومدن اینجا بمونن.
حالا ما هم داریم میریم.
من فقط اینجا از بی برنامگی و هماهنگ نبودن ناراحت شدم و گرنه که خونه داییشه و برام مثل خواهر خودمه. اما آخه این بی برنامگی و هماهنگ نکردن و آوردن یه نفر دیگه درست نیست. شاید من خونم مرتب نباشه که نبود یا مثلا لباسام همینطور ولو باشه که بود. یا تو یخچال چیزی نباشه یا خلاصه هر چیز دیگه ای. بالاخره یه زنگ کوچولو که دایی برناممون بهم خورده و من و دوستم داریم میایم. تو این 15 دقیقه که ما زنگ زدیم برنامش عوض شده و خودشو رسونده دم در خونه.
بالاخره یه آدم غریبه رو داره میاره. اصلا اگه 2 دقیقه دیرتر اومده بود و پشت در مونده بود چی؟ اونوقت دختر جوون می خواست این دو ساعتو الکی تو خیابون باشه؟!!!!!
احسان مطمئنا فهمید و احتمالا بهم حق هم داد. بعدشم کلیدو بهشون دادیم و من هم از دوستش معذرت خواهی کردم که خونه نامرتبه و به خواهرزاده احسان هم در مورد اینکه تو یخچال هرچی هست بخورین و چایی هم رو گازه و اینا سفارش کردم و ما رفتیم. بعدشم با احسان حرفی نشد. کلا به نظرم وقتی ما نگاه همو می فهمیم لازم نیست همه چی گفته شه. اما وقتی رفتم خونه بابام به خواهرخانمی گفتم هیچ وقت بدون برنامه خونه ما نیا همیشه قبلش حتی 5 دقیقه قبلش یه زنگ بهم بزن که حاضر باشم و اصلا خونه باشم!!!!!!!
البته این قضیه در مورد پدر و مادرا به نظرم صادق نیست. اونا خونه بچشونه. اما بقیه به نظرم باید یه هماهنگی بکنن.