همینطوری بر بر نگاش می کنم...تو شوکم...باور نمی کنم این مهتابه که روبروم نشسته و داره این حرفا رو میزنه...باور نمیکنم که این حرفا در مورد زندگی خودشه...نمیدونم باید چی بگم...اینجور وقتا لال میشم
اصلا باورم نمیشه...چشماش پر اشکه
میگم:آخه مگه ممکنه...من که نمی تونم باور کنم
میگه: گفته تا قرون آخرشم میدم، هر چی هم بشه پاش وایمیسم، اما دیگه فکر نکن من اون آدم سابق باشم
میگم: آخه چرا؟؟؟؟ چی شد که اینطوری شد؟
میگه:نمی دونم...واقعا خودمم موندم
میگم:میخوای چی کار کنی
میگه: فعلا از راههای قانونی میرم شکایت می کنم، اما دوست دارم زودتر این مراحل قانونیش تموم شه و راحت شم
میگم:خوب میتونین توافق کنین...اما من هنوزم گیچم مهتاب...من همیشه فکر می کردم شماها عاشق هم بودین
میگه:نمیدونم
میگم:نمیدونم چیه...بالاخره یه دلیل منطقی داره
میگه: نمیدونم...شاید داره...تو دعواهامون گفت من مجبور شدم باهات ازدواج کنم
میگم: مجبور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون که پاشنه در خونتونو از جاش درآورده بود؟؟؟؟
میگه: نمیدونم...فعلا میخوام برم بابت ندادن نفقه ازش شکایت کنم...تا ببینم چی میشه...تو میدونی برای نفقه باید کجا برم
بازم بر بر نگاش می کنم...تئوری یه چیزایی شنیدم اما هنوز باور نمیکنم مجبور شم دوست صمیمیمو راهنمایی کنم بره نفقه بگیره
میگم: درست نمیدونم...فقط میدونم باید بری دادگاه خانواده...برای نفقه شنیدم حتی حکم جلب هم میدن...اما نمیدونم دقیقا باید چی کار کنی و چقدر طول میکشه
میگه: بهت حسودیم میشه آلما...همیشه میشده
چشام گرد میشه...حس میکنم از این همه تعجب و ناباوری تو این 1 ساعت الانه که بمیرم
میگم: حسودی؟؟؟؟ به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگه: من همیشه فکر می کردم من و اون هم مثل شماها همینقدر عاشقیم و به خاطر هم داریم فداکاری می کنیم...اصلا باور نمیکردم یه روز ببینم اینطوری داریم از هم جدا میشیم
میگم: منم فکر نمی کردم یه روزی تو رو اینطوری ببینم
میگه:من الان فکر می کنم این همه فداکاری ای که تو این زندگی کردم همش بی دلیل بوده...این همه خرجی که کردم...این همه صبری که کردم...این همه...................
از اینجا به بعد فقط گریه و اشک و آهه
هنوزم باور نمی کنم دوست صمیمیم که همیشه زندگی خوبی داشتن دارن از هم جدا میشن
هنوزم نمیدونم دلیل اصلیش چی بوده
هنوزم نمیدونم اون عشقی که من تو زندگیشون دیده بودم کجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما الان خیلی دلم میخواد بهش کمک کنم...
سوال سختیه اما کسی میدونه برای گرفتن نفقه و شکایت باید کجا بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز باور نمی کنم دارم این سوالو در مورد مهتاب می پرسم...هنوز باورم نمیشه این قصه، قصه زندگی مهتابه
یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390
موضوع:
نظرات: 
چی کار کنم وضع مالی خرابه دیگه...البته بابام میگفت خوب بیاین اینجا بگیرین که بهش گفتم آخه پدر من، می خوام سورپرایزش کنم...تو خونه جلوی خودش بیام تهیه و تدارک ببینم که سورپرایز نمیشه
یعنی من الان تا چند سال سبزی دارم
