X
تبلیغات

کفتر چاهی-یه جفت!!

خونه مجازی آلما و احسان

نقاب

پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1392 12:01 PM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 0 نظر چاپ

گاهی فکر می کنم ما تو زندگی روزمرمون می تونیم اینقدر ماهرانه نقاب روی صورتمون بزنیم که اطرافیان خواسته واقعی ما رو متوجه نشن؟

یعنی ما می تونیم اینقدر ماهرانه تظاهر به این کنیم که ادم دیگه ای با خواسته های دیگه ایم؟

فکر نکنم اینقدر بشه ماهرانه تظاهر کرد

پس چرا من گاهی حس می کنم باید به ظاهر اطرافیانم اکتفا نکنم و منظور واقعیشونو در پس جمله هاشون و حرفاشون پیدا کنم؟

مرد خستگی ناپذیر

چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1392 09:12 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 11 نظر چاپ

تو این دوره زمونه زن بودن یعنی ساعت ۷ صبح بیدار شدن 

یعنی با لباس رسمی سرکار رفتن 

یعنی بعدازظهر در حال برگشتن از کار به فکر شام و خورد و خوراک خونه بودن 

یعنی خرید رفتن با همون لباس رسمی و کفش پاشنه بلند 

یعنی تمیز کردن خونه بعد از کار و اشپزی کردن و هویج بستنی درست کردن

یعنی دوش گرفتن و آرایش کردن و سرحال بودن بعد از کار 

 

اما مرد بودن یعنی ساعت ۷ صبح بیدار شدن 

یعنی سر کار رفتن 

بازم بعدش سرکار رفتن  

یعنی به فکر بودن، تلاش کردن، بدوبدو کردن  

یعنی خونه اومدن و فوتبال دیدن 

یعنی هویج بستنی خوردن 

یعنی گاهی از خستگی ساعت 9 خوابیدن 

یعنی با همه خستگی عاشق خانواده بودن و بیشتر تلاش کردن 

یعنی خستگی ناپذیر بودن     

 

جمعه روز این مردا و پدراس 

روزشون پیش پیش مبارک...یه خسته نباشین اساسی هم چاشنیش 

 

پینوشت: اینجا رو دیدن دیگه

الما در ختم انعام

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1392 09:07 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 17 نظر چاپ

دیروز مجلس ختم انعامی که مادربزرگم برای پدربزرگم گرفته بود:

همه دارن نوبتی قران می خونن

اکثرا هم با ترتیل و زیبا...خانمه به هر کی 5 تا آیه داده که به همه برسه...من نشستم روی سنگ جلوی آشپزخونه....صندلیها کلا پر شده و دو نفرم رو زمین نشستن و فامیلا هم خیلی هاشون تو اشپزخونه نشستن

به سوری میرسه که کنار من نشسته...من دارم برای خودم تو دلم میخونم و چون اصلا در حد این خانمها نمی تونم به این زیبایی بخونم تو فکرم نیست که منم بخونم

سوری که میخونه مادربزرگم میگه: آلما جان تو بخون...بعدم رو به خانم جلسه میگه: خانم این نوه بزرگمه

خانم هم میگه: ماشااله ما مشتاقیم صدای زیباشونو بشنویم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد اون لحظه منو تصور کنین...من اصلا بلد نیستم حالت ترتیل بخونم...قران خوندم مثل لیلا*حا*تمی تو فیلم شیداس...این مدل خوندن بعد از 20-30 تا خانوووم که خیلی زیبا و با ترتیل می خوندن فکر کنم حال و هوای مجلسو عوض کرد، چون بعد من به هر کی یکی دو تا آیه بیشتر نداد بخونن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



بفرمایید شیرینی ناپلئونی

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1392 10:44 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 11 نظر چاپ

یکی از آقایون همکار ازدواج کرده 

شیرینی آورده و پخش کرده 

بچه ها میگن بریم بهش تبریک بگیم 

اون یکی میگه تبریک چیه خودشو بدبخت کرد 

اون یکی میگه این چه حرفیه...اتفاقا از این به بعد پیشرفتش شروع میشه  

اون یکی میگه بستگی داره....ازدواجم مثل همه چی خوب و بد داره 

تا اینا دارن بحث فلسفیشونو میکنن من خیلی ریلکس چایی می خورم با شیرینی ناپلئونی 

جای شما خالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

پینوشت: اینجا هم اگه اسم منو بنویسین که دیگه عالییییییییییهههههههههههه

امروزو زندگی کن

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1392 11:40 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 17 نظر چاپ

چیزی ندارم بنویسم...زندگی در جریانه...جمعه که بهشت زهرا بودم دیدم اون همه ادم اونجا خوابیدن...سنای روی سنگ قبر نشون میداد خیلی هاشون هنوز کلی ارزو داشتن...اما نشده که به ارزوهاشون برسن...

این بود که دیروز برای خودم ماسک مو خریدم

این بود که دیروز به آنیتا گفتم اگه حوصله نداره باید خونمون

این بود که وقتی فهمیدم هم کلاسی قدیمیم داره دنبال کار میگرده سعی کردم که اگه کاری از دستم برمیاد دریغ نکنم

این بود که ساعت 9 شب رفتم برای احسان المینیوم ام جی خریدم

این بود که صبحا که میام سر کار برخلاف گذشته میخندم و به همکارا سلام میدم و با وجود شرایط بد سعی می کنم سرحال باشم و خوش استایل

ارتباط این بودها با اون پاراگراف اول فقط یه جملس:

زندگی خیلی کوتاهه...باید به فرداها امید داشت و برنامه ریزی کرد اما

امروزو باید زندگی کرد