Daisypath Graduation tickers  کفتر چاهی-یه جفت!!

کفتر چاهی-یه جفت!!

خونه مجازی آلما و احسان


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوچرخه...سبیل بابات می چرخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1391 08:59 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 17 نظر چاپ

روز پدر امسال و تولد احسان به فاصله ۳ روزه...داشتم فکر می کردم که چی براش بخرم که کادوی هر دو رو یکی کرده باشم...تو فکر آکواریوم یا قناری یا از این تیپ حیوونا بودم که میدونستم دوست داره...بیشتر تو فکر یه آکواریوم استخوون دار!!! بودم...که چند شب پیش خودش موقع خواب گفت دوست داره یه دوچرخه بخره 

منم دیگه رو هوا زدمش 

در همین راستا یکی دو روز اینور اونور گشتیم وبالاخره دوچرخه مورد نظر رو خریداری کردیم...یه دوچره به اضافه باربند ماشین...یه چراغ خیلی جالب هم جداگانه روش سوار کردن که عین نور بالای ماشین می مونه و فاصله ۵۰ متریتو روشن می کنه...خلاصه که کادوی تولد و روز مرد خریداری شد...مبارکش باشه  

 

 دیروزم منو گذاشت خونه مامانم(مامانم یه عمل کوچیک داشت و من می خواستم یه کم بیشتر پیشش باشم...البته خدا رو شکر حالش خیلی خوبه) و خودش رفت چی*تگر 

البته وقتی برگشت پشیمون بود و می گفت اصلا بعدازظهر جمعه جای جالبی نیست....حالا دیگه قراره با دوچرخه هر روز بره اطراف خونه دور بزنه...یا بعدازظهرا به جای پیاده روی اطراف خونه بریم پردی*سان و دوچرخه سواری کنیم...شایدم بره برای من خرید...بهش میگم یه دونه از این سبدا میخوام برات بخرم بذاری جلوی دوچرخت و بری برام خرید بذاری تو اون سبدا(فکر کن!!!!!!!!) 

 

میگه این اولین دوچرخه ایه که مال خودمه...همیشه مثلا برای برادرم یه دوچرخه خریده بودن و بعد چند سال که کوچیکش میشد من استفاده می کردم 

میگم زمان ماها اینطوری بود دیگه...دوچرخه منم وقتی کوچیک شد بعد چند سال آنیتا استفاده کرد 

میگه من خیلی دوچرخه سواری رو دوست داشتم...الان در استانه ۳۲ سالگیم باید بتونم به عنوان یه وسیله تفریحی دوچرخه داشته باشم  

میگم: ما چون همه زندگیمون دستمون تو جیب خودمون بوده و ۱۰ سال پیش که همسنای ما پول تو جیبی می گرفتن ما می رفتیم سر کار و برای پولمون نقشه می کشیدیم، طبیعیه که یه 10 سالی برای رسیدن به خیلی از خواسته هامون عقب افتاده باشیم...اما به نظرم نباید حسرتشو بخوریم و بهش فکر کنیم...همین مهمه که با تلاش به جایی رسیده باشی که شکر خدا و گوش شیطون کر الان میتونی به چیزایی که دوست داشتی برسی...پس الان ازش لذت ببر و به گذشته فکر نکن. (الان میگین تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره)  

 

تو پست بعد عکسشو میذارم 

عکس ای پدم رو هم به خواسته الی جون میذارم( البته که عین همون عکسیه که از اینترنت گذاشتم...اما چشم اونم میذارم) 

یه چند تا عکسم از بالکنمون میخوام بذارم 

ما تو این بالکن سه تا فلاور باکس گذاشتیم و توش گل گذاشتیم...البته از این گلای رونده که برگای ابلق یا سبز داره...اما منظره خیلی زیبایی به بالکن داده و من گاهی از تو خونه می شینم روبروش و درو باز میذارم و نگاه می کنم 

یه سری از این برگای رونده گلای بنفش خیلی ریز خوشگل هم دادن...میخوام عکس اونا رو هم بذارم 

خلاصه که پست بعدی یه سری عکسه برای شاد کردن بیشتر محیط وبلاگ 

 

پینوشت: طنین جان خیلی از تماست ممنونم...خیلی برام ارزشمند بود که وقت گذاشتی و از تجربیاتت بهم گفتی...واقعا ممنونم که به فکرم بودی

 

 

...

چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 09:31 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 18 نظر چاپ

مشکلی نیست 

خدا رو شکر که همه چی خوبه...شرایط زندگی با ثباته 

کارم خوبه...رابطم با احسان و خانواده هامون خوبه 

دلخوشیهای کوچیک و خرید کردنای اینور اونورم به راهه 

پیاده روی و دوچرخه سواریمون با احسان به راهه 

خوابم خیلی خوب شده...دیگه همیشه قبل ۱۲ یا در دیرترین حالتش ۱۲ خوابم 

اما... 

بازم راضی نیستم 

اون حس شعفو ندارم 

تو یه مقاله ای می خوندم که افسردگی یه حسیه که خیلی بعد ژنتیک داره...یعنی امکان داره اینم مثل خیلی از بیماریها تو خانواده ای باشه و یه جورایی ارثی باشه 

اصلا دوست ندارم تا یه خورده بی حوصله شدم رو خودم اسم بذارم و بگم افسرده ام 

اما میدونم تو خانواده پدریم این افسردگی وجود داره 

من همیشه از شادیهای کوچیک کلی خوشحال می شدم...اما الان نمیدونم چرا این خوشحالیهام دوام ندارن...تازگیها خیلی چیزا رو فراموش می کنم...وقتی دارم با اطرافیانم حرف میزنم به حرفاشون دقت نمی کنم...حوصله ندارم خیلی با کسی حرف بزنم...حوصله ندارم افکارمو بیان کنم، البته بهتره بگم نمیدونم چه افکاری دارم که بیانشون کنم............................................ 

 

معمولا این حسا دوره ایه و از بین میره...اما وقتی خوب فکر می کنم من از اسفند به اینور اینطوری شدم...از وقتی دیدم 30 سالم شده و هنوز به خیلی از خواسته هام نرسیدم...حتی اگه این خواسته ها در نظر خیلی ها کوچیک و بی ارزش باشه 

 

یه بار سالای 86-87 اینطوری شده بودم...دلیلشم کاملا می دونستم...مشکلاتی بود که سر راهم بود برای رسدیدن به این جایی که هستم...تو اون دوره هم خیلییییییییییییییی بی حوصله و گوشه گیر شده بودم...خوب اون موقع واقعا توجیه داشت...اون دردسرا بیشتر از توان من بود و خیلی خستم کرد...روحمو به درد آورد...و از همه سخت تر این بود که اصلا هم نمی تونستم با کسی در موردش حرف بزنم و چون مستقیما درگیر نبودم شاید کسی هم نمی تونست بفهمه من چه دردی رو تحمل کردم...اما الان چی؟ 

الان که حدودا 4 سال گذشته و واقعا مشکل خاصی هم ندارم....الان چرا دوباره داره احساس بی حوصلگی و خستگی توم قوت میگیره... 

از اونجایی که روانشناسایی که دیدیم بیشتر چیزایی که خودت میدونی تحویلت میدن یا اینکه سریع به جای ریشه یابی درد یه انگ می چسبونن بهت و یه سری قرص بهت میدن که تاثیرات مخربش بیشتر از تاثیرات مثبتشه، موندم که باید چی کار کنم 

با این حال دنبال روانشناس خوبم که اگه اینا به علت اون افسردگی باشه زودتر تشخیص بده و نشه اون روزی که من 50 سالم بشه و تبدیل شم به زن خسته و دلمرده

روزانه

سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 09:25 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز نظرات: 16 نظر چاپ

امروز کلافه ام...چرا؟ چون عینکمو خونه جا گذاشتم...و این یعنی مجبورم چندین ساعت بدون عینک زل بزنم به مانیتور 

 

بالاخره دیروز طی تماس تلفنی با استاد محترم ایشون اعلام کردن که تشریف بیارین برای کارای نهایی پایان نامه...هر کسی جای این استادم بود من تا حالا ۳ بار دفاع کرده بودم و خلاص...اما گویا ایشون اصلا و ابدا عین خیالش نیست...اون تیکر بالای وبلاگم هم یه چیز الکی شده...چون ایشون ایقدر با فراغ بال کارای منو انجام میده که فکر کنم ۱ ماه دیگه هم علافم.... 

 

ریشه های موهامم رنگ کردم...و بسیییییار از رنگش خوشم میاد  

 

دیروز داشتم برای خودم تو آشپزخونه سبزی می شستم که احسان گفت: خیلی نامردی!!! میری پست خصوصی می نویسی 

منم گفتم: اون پسته خیلی خصوصی بود...رمزشم فقط خودم و ۲ نفر دیگه دارن...کسی از اون پست خبر نداره 

گفت: چرا دیگه رفتی تو اون پستت در مورد فلان موضوع نوشتی...تازه نوشتی فلان موضوع هم اینطوریه 

من تو آشپزخونه نشسته بودم و داشتم از کابینت یه ظرفی رو در میاوردم و اون لحظه کلی خندیدم چون فکر می کردم اینا رو حدس زده و با خودم گفتم چه خوب حدس زده 

بعد بلند شدم و گفتم: نخیر...تو اینا رو حدس زدی، در همین حینم راه افتادم رفتم سمت اتاق و ادامه دادم: تازه من اینا رو ننوشتم که من....یهو خشکم زد، رسیده بودم بالا سرش و دیدم دقیقا اون پستمو باز کرده و داره می خونه، بهش میگم تو از کجا این پست منو خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رمز از کجا آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خندید و گفت ما اینیم دیگه 

گفتم: یعنی چی، رفتی از تو میلم برداشتی؟؟؟ از کجا رمزمو آوردی؟؟؟ 

بازم خندید و گفت: تو منو نشناختیا، کار برای من نشد نداره  

 

در نتیجه فکر کنم کلا باید برم یه جای دیگه یه وبلاگ بزنم و آدرسشم به کسی ندم و برم اونجا گاهی پست خصوصی بذارم، بعد برم خونه و ببینم احسان نشسته داره اون پستامم می خونه

شهرزاد قصه گو...برای من قصه بگو:)))

دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 08:45 AM نویسنده: الما موضوع: فرهنگینامه... نظرات: 11 نظر چاپ

چند شبه که فایل pdf کتابهایی که نرسیدم بخونم و یا کتابهایی که خیلی وقته می خواستم بخونم اما نشده رو، دانلود می کنم و شبا قبل خواب می خونم...الان دارم هزار و یک شب می خونم...با اینکه فقط یه شبشو خوندم اما فهمیدم که ازش خوش میاد 

آخه من از افسانه خوشم میاد...خصوصا که تو این افسانه ها دیو و غول و افریت و این چیزا باشه!!!!!!!!!  

برام خیلی جالب بود که شروع کتاب یعنی شب قبل از شب اول داستان اینه که شهرزاد قصه گو کی بوده.... 

قضیه به صورت خیلی خلاصه  از این قراره که دو تا برادر بودن به اسمای شهرباز و شاه زمان...اینا فرمانروای سمرقند و هندوچین بودن...یه روز این دو تا برادر متوجه میشن که درباریان و حرمس*راشون بهشون خیانت می کنن...این دو تا در برابر این خیانت دو تا عکس العمل متفاوت نشون میدن: 

بزرگه که شاه زمان باشه کلا قید دربارشو میزنه و میره یه گوشه با خدای خودش خلوت کنه 

کوچیکه که شهرباز بوده اما همه درباریانشو قلع و قمع می کنه و از اون به بعدم هر روز یکی از دخترای شهرو می کشه...به عبارتی این انتقام گرفتن و کینه کورش می کنه و هر روز یکی از دخترای نگون بخت شهرو می کشه...تا اینکه روزی نوبت به دختر وزیر اعظم میرسه...وزیر اعظم دو تا دختر داشته به نام شهرزاد و دنیا زاد 

شهرزاد نقشه ای می کشه...میره به دربار و قبل از مرگش از شاه درخواست می کنه که خواهرشو ببینه...وقتی دنیا زاد طبق نقشه قبلی میاد از شهرزاد میخواد داستانی که نصفه مونده رو براش تموم کنه 

شهرزادم طبق نقشه می شینه و آخر یه داستانو برای خواهرش خیلی سریع تعریف می کنه 

شهرباز که اینو می شنوه میگه که بیان و زیبایی کلام شهرزاد در قصه گویی اونو تحت تاثیر قرار داده و ازش میخواد این داستانو کامل براش بگه، اما از اونجایی که اون شب دیگه دیر شده بود و نزدیک سحر بود این قصه گفتن میفته به فردا شب...و اینطوری میشه که بعد مدتها اون شب دختری کشته نمی شه 

این بخش میشه پایان شب قبل از شب اول... 

فکر کنم بعد این شهرزاد شروع می کنه به قصه گوییهای شبانه...البته تو مقدمه کتاب اومده که در اینکه این قصه ها واقعا هزار و یکی باشه تردید هست...ضمن اینکه این کتاب گویا به دست هندیان و مصریان و عباسیان کلی درش دخل و تصرف شده...تو مقدمه کتاب اومده که این کتاب قدمتش به زمان هخامنش برمی گرده و اسمش هزار و یک شب هخامنشی بوده، اما تو طول زمان کلی درش دست برده میشه 

حالا به قول مولف این که این نسخه باشه حتی دست برده شده!!!! خیلی بهتر از این بود که اصلا چنین کتابی نبود...من که خوشم اومد...وجالبش اینه که اینطوری کتاب خوندن خیلییییی راحته...و باعث میشه مشکل کم خوابیمم حل شه

جستجوی شبانه به دنبال گنج

یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 09:53 AM نویسنده: الما موضوع: فرهنگینامه... نظرات: 3 نظر چاپ

من و شاهزاده قصه ها

تو تاریکی زیر نور ماه راه افتادیم

تا گنج رو پیدا کنیم

از هفت تا بیابون گذشتیم

از هفت تا دریا

از هفت آسمون،

اما نمی دونم چرا تو تاریکی راه افتادیم؟

چون صبح که شد،

هیچی پیدا نکردیم

فقط گم شده بودیم

!

اصلاً نمی دونم کی مجبورمون کرده بود تو تاریکی راه بیفتیم؟!!!!!!!!!! 

 

شل سیلور استاین