کفتر چاهی-یه جفت!!

خونه مجازی آلما و احسان


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مهتاب...ای چراغ آسمان

یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 08:33 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز ... نظرات: 14 نظر چاپ

همینطوری بر بر نگاش می کنم...تو شوکم...باور نمی کنم این مهتابه که روبروم نشسته و داره این حرفا رو میزنه...باور نمیکنم که این حرفا در مورد زندگی خودشه...نمیدونم باید چی بگم...اینجور وقتا لال میشم 

اصلا باورم نمیشه...چشماش پر اشکه 

میگم:آخه مگه ممکنه...من که نمی تونم باور کنم 

میگه: گفته تا قرون آخرشم میدم، هر چی هم بشه پاش وایمیسم، اما دیگه فکر نکن من اون آدم سابق باشم 

میگم: آخه چرا؟؟؟؟ چی شد که اینطوری شد؟ 

میگه:نمی دونم...واقعا خودمم موندم 

میگم:میخوای چی کار کنی 

میگه: فعلا از راههای قانونی میرم شکایت می کنم، اما دوست دارم زودتر این مراحل قانونیش تموم شه و راحت شم 

میگم:خوب میتونین توافق کنین...اما من هنوزم گیچم مهتاب...من همیشه فکر می کردم شماها عاشق هم بودین 

میگه:نمیدونم 

میگم:نمیدونم چیه...بالاخره یه دلیل منطقی داره 

میگه: نمیدونم...شاید داره...تو دعواهامون گفت من مجبور شدم باهات ازدواج کنم 

میگم: مجبور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون که پاشنه در خونتونو از جاش درآورده بود؟؟؟؟ 

میگه: نمیدونم...فعلا میخوام برم بابت ندادن نفقه ازش شکایت کنم...تا ببینم چی میشه...تو میدونی برای نفقه باید کجا برم 

بازم بر بر نگاش می کنم...تئوری یه چیزایی شنیدم اما هنوز باور نمیکنم مجبور شم دوست صمیمیمو راهنمایی کنم بره نفقه بگیره 

میگم: درست نمیدونم...فقط میدونم باید بری دادگاه خانواده...برای نفقه شنیدم حتی حکم جلب هم میدن...اما نمیدونم دقیقا باید چی کار کنی و چقدر طول میکشه 

میگه: بهت حسودیم میشه آلما...همیشه میشده 

چشام گرد میشه...حس میکنم از این همه تعجب و ناباوری تو این 1 ساعت الانه که بمیرم 

میگم: حسودی؟؟؟؟ به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

میگه: من همیشه فکر می کردم من و اون هم مثل شماها همینقدر عاشقیم و به خاطر هم داریم فداکاری می کنیم...اصلا باور نمیکردم یه روز ببینم اینطوری داریم از هم جدا میشیم 

میگم: منم فکر نمی کردم یه روزی تو رو اینطوری ببینم 

میگه:من الان فکر می کنم این همه فداکاری ای که تو این زندگی کردم همش بی دلیل بوده...این همه خرجی که کردم...این همه صبری که کردم...این همه................... 

از اینجا به بعد فقط گریه و اشک و آهه 

هنوزم باور نمی کنم دوست صمیمیم که همیشه زندگی خوبی داشتن دارن از هم جدا میشن 

هنوزم نمیدونم دلیل اصلیش چی بوده 

هنوزم نمیدونم اون عشقی که من تو زندگیشون دیده بودم کجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

اما الان خیلی دلم میخواد بهش کمک کنم... 

سوال سختیه اما کسی میدونه برای گرفتن نفقه و شکایت باید کجا بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

هنوز باور نمی کنم دارم این سوالو در مورد مهتاب می پرسم...هنوز باورم نمیشه این قصه، قصه زندگی مهتابه

دعوت کردن مهمونا یا هفت خوان رستم

شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 09:49 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز ... نظرات: 26 نظر چاپ

تولد سورپرایز برای مامانم قطعی شد 

قرار شد هزینه هاشو بابام بده چی کار کنم وضع مالی خرابه دیگه...البته بابام میگفت خوب بیاین اینجا بگیرین که بهش گفتم آخه پدر من، می خوام سورپرایزش کنم...تو خونه جلوی خودش بیام تهیه و تدارک ببینم که سورپرایز نمیشه 

خلاصه که قرار شد بابام به یه بهانه ای پنجشنبه بیاردش خونه ما 

در نتیجه پنجشنبه مهمونی دارم 

حالا اگه بدونین دیروز جه مکافاتی داشتم سر مهمون دعوت کردن..... 

من دو تا دایی دارم و یه خاله و یه دختر دایی که مثل خودم ازدواج کرده  

یعنی مهمونام میشن اینا 

خالم که خیلی راحت گفت میان و خوشحالم شد و گفت همدیگه رو می بینیم 

مادربزرگم هم که مشکلی نداره و قبلا بهش گفتم و میاد 

دختر داییم مسافرته و معلوم نیست تا اون موقع بیاد 

میمونه دو تا داییهام 

دایی کوچیکم کلا بدقلقه...یعنی نه اینکه با من یا مامانم مشکلی داشته باشه ها، با مادربزرگم سر هیچ و پوچ مشکل داره...سر اینکه تو چرا اینو گفتی و من چرا اینو گفتم و از این حرفای صد من یه غاز!!!!! خلاصه که میدونستم احتمال اومدنش خیلی کمه با این حال بهش زنگ زدم...1 ساعت حرف زد و آخر گفت اگه مادربزرگت نبود یا مسافرت بود و این حرفا من میومدم...منم برام زیاد مهم نبود چون از اول میدونستم نمیاد و فقط از اونجایی که می خواستم وظیفمو انجام داده باشم و 1 درصد هم احتمال میدادم شاید یهو دیدی خدا زد پس کلش و اومد، بهش زنگ زدم 

اما دایی بزرگم...این داییم کلا خوبه و خیلی مهربونه و همش نگران بچه های فامیله و از این مدل آدماس 

اما دیروز واقعا خورد تو ذوقم.... 

دیروز اول از همه به اون زنگ زدم...اولش گفت چرا میخوای این کارو کنی، شماها جوونین و دیگران نباید بیان خونه شما و شما باید برین خونه دیگران...منم گفتم بعله درسته، ما که هر جا دعوتمون کنن میریم و ما خیلی هم خونه بزرگترا میریم اما حالا این بار چون میخوام سورپرایز باشه میخوام خونه خودمون تولد بگیرم...دلیل اصلیش سورپرایزه...ضمن اینکه من خودم سرم درد میکنه برای این کارا...خودم خیلیییییییییییییییییی علاقه دارم...اگرم نگرانین که نکنه این کارا اول زندگی برای ما هزینه داشته باشه و اینا که خوب بابام داره کل هزینه مهمونی رو میده 

با این حال باز میگفت: نه...من ناراحت میشم می بینم تو یا دخترم(همون دختر داییم که مسافرته) زحمت میکشین...میرین تو آشپزخونه من ناراحت میشم!!!!!! این کار درست نیست...شما با دوستاتون از این برنامه ها بریزین...به احسانم بگو که فکر نکنه نمیخوام خونه شما بیام و ناراحت نشه...من شما ها رو خیلی دوست دارم...اما نمی خوام شما زحمت بکشین...اینطوری اعصابم خورد میشه 

میگم: چرا درست نیست...بابا من خودم دوست دارم، دارم برای فامیل خودم این کارا رو می کنم...برای مامان خودمه و پیشنهادشم خودم دادم...دیگه چرا درست نیست...من دوست دارم شما هم باشین...دوستا هم جای خود...اما این یه مهمونی فامیلیه 

خلاصه که از من اصرار و از اون انکار و آخرشم گفت ما میایم اما بعد شام میایم 

فکر کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

با خنده بهشون گفتم خوب شما بیاین اما شام نخورین 

با این حال بازم انگار نه انگاررررررر...قرار شده بیان اما بعد شام 

من اصلا نمی تونم بپذیریم که یه نفر به خاطر اینکه خواهرزادش تو زحمت نیفته این کارو کنه 

من دلیل این رفتارو چیز دیگه ای میدونم که البته اون دلیل هم به من و مادرم و فامیل و اینا مربوط نیست و یه دلیل شخصیه...فکر کنم این حرفا یه پوششی برای اون مشکله 

در هر حال من تولدمو میگیرم...میخواد با کل مهمونا...میخواد با نصف مهمونا 

من شاممو حاضر می کنم و مهمونیمم برگزار میکنم 

حتی شده با 1 مهمون 

اونوقت میگن چرا اینقدر ارتباطات فامیلی کمرنگ شده....اینم دلیلش

چندم نوشت؟؟؟

چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 08:35 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز ... نظرات: 28 نظر چاپ

اول نوشت: مهمونام رفتن...این چند روز هم خیلی خوش گذشت 

 

دوم نوشت: رفتیم نمایندگی پو*ما...حراج بود...داشتم کتونیها رو نگاه میکردم...یه مشتری اون ور مردد بود و داشت انتخاب می کرد...من رد شدم و رفتم یه طرف دیگه و پشتم به اون مشتری بود...اما شنیدم که یکی از فروشنده ها بهش گفت اینو بخر...ما سری بعد جنسامون معلوم نیست با این د*لار با چه قیمتی به فروش بره...با خودم فکر کردم این خودمون هم بدتر جو میدیم ها!!!!!!!!! یعنی این فروشنده خودش الان کلی جو داد به اون محیط!!!!!!!!!!!! 

 

سوم نوشت: دوست دارم برای مامانم یه مهمونی تولد سورپرایز خونمون بگیرم...تولدش تو هفته بعده...دوست دارم مادربزرگم و داییم و دختر داییمو دعوت کنم...البته اگه بیان...اگرم نیان که هیچ...میریم خونشون برای تولدش...مثل هر سال  

 

چهارم نوشت: آخ جون دوباره فردا پنجشنبس 

 

پنجم نوشت: خدایا من خیلی وقته باهات مستقیم حرف نزدم...اما الان دوست داشتم اینو بگم...دوست داشتم بگم که خیلی خیلی بهت امید دارم...وقتی همه زندگیمو می سپرم بهت خیلیییییییییییییی حس خوبی بهم دست میده...الانم همه زندگیمو سپردم بهت...خودت کمکم کن...تا حالا هیچوقت تنهام نذاشتی...از این به بعدم نذار....(هوای این پایان نامه ما رو هم داشته باش

 

ششم نوشت: بسیار خوشحال شدم وقتی دیشب تو چرخی که تو اینترنت زدم دیدم فیلم ج*دایی نادر*از سی*مین  کاندید اسکا*ر شده...اونم نه فقط تو یه بخش...تو دو تا بخش...هم بهترین *فیلم *خارجی...و هم بهترین* فیلمنامه...یعنی قراره با فیلم نیمه شب در پا*ریس وودی*آلن رقابت کنه...به احتمال زیاد فیلمی که تو دو بخش کاندیدی شه،تو یکی از بخشا جایزه میگیره...خوشحالم که فیلمی از کشورم با بازیگرای محبوبم( لیلا*حاتمی، شهاب*حسینی و...) میتونه اسکار بگیره...با اینکه من خودم از تلخی این فیلم خوشم نمیاد اما خیلی دوست دارم اسکار بگیره...از الان امیدوارم که موفق شه 

...

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 12:56 PM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز ... نظرات: 14 نظر چاپ

امروز بسییییییییییییییییییییی سرم شلوغ بود و الان تازه رسیدم بیام اینجا و صفحه رو باز کنم 

به سلامتی که هم همه سفر هستن 

این همکاران اینجا هم که همش خبرای خیلی خوب!!!!!!!!!!!!!! از گرونتر شدن س*که و ار*زهای محترم در اختیارمون میذارن که نمیدونیم از قیمت ۱۱۵۰۰۰۰ تومنی سک*ه لذت ببریم یا از دل*ار ۲۲۰۰ تومنی یا از پو*ند۳۰۰۰ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بعد اونوقت یادمون بیفته که ای بابا یعنی ما الان داریم چند د*لار حقوق میگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بعد اونوقت این همکارا نمیگن بابا این فشار خون بدبخت ما می افته وقتی حساب می کنیم و می بینیم حقوقمون به زحمت به ۵۰۰ دلار در ماه میرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

بعد یادمون می افته که تو همین چند روز اخیر هنوز سوم ماه نشده ما کل حقوقمونو خرج کردیم....البته که نوش جونمون که خرج دکوراسیون خونه و مهمون داری کردیم و پول دوا درمون ندادیم 

اما واقعا الان من یه سوال خیلیییییییییییییی مهم دارم: اون مردای بدبختی که الان دارن مهریه میدن یا قسط میدن باید الان هر س*که رو چقدر حساب کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

روزانه

شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 11:38 AM نویسنده: الما موضوع: گویمت از این دل پر رمز و راز ... نظرات: 22 نظر چاپ

واااااااااااااااااااااااااای که چه برفی 

صبح که اومدم بیرون تو حیاط تا بالای مچ پام توی برف بود برف از بالای ساق کفشم میریخت توی کفش و پامو خیس کرده بود 

شانس آوردم که ماشین پیدا کردم...با ۱۰ دقیقه تاخیر رسیدم سر کار...وقتی اومدم کل بخش خالی بود...فکر کردم نکنه تعطیله و من نمیدونم 

الانم مهمون دارم...مامان احسان و خواهرزادش و آنیتا خونمونن...طفلی مامان احسان رفته و برام ۱۰ کیلو سبزی خریده و نشسته داره پاک می کنه یعنی من الان تا چند سال سبزی دارم 

میز هم سفارش داده شد...قراره برامون ارسال شه 

حالا الان من میزمو میفروشم...لیندا جون اون دوستت هنوزم میز میخواد؟ 

میزم ۴ نفرس...بیضیه...شیشه ای و فلزیه...۴ عدد هم صندلی داره و مناسب آشپزخونه یا خونه های خیلی کوچولوس 

میز جدیدم هم خداس(آیکون یه آلمای جو زده!!!!!) سفید و مشکیه...بسیار با کاغذ دیواریها ست می باشد...خدا رو چه دیدی یهو دیدی یه پولی اومد دستم و رفتم کل کاناپمونم عوض کردم و کردمش سفید مشکی...کلا من با این ترکیب رنگ سفید مشکی حال می کنم اساسی 

برای شام امشبم میخوام برای مهمونا لازانیا بپزم...البته به دستور مهمونا که گویا لازانیای بنده را بسی می دوستن... نونم قول دادم براشون درست کنم

فردا ناهار هم به صرف همبرگر ذغالی در خدمت آقا احسان هستیم 

شامم خدا بزرگه...احتمالا یه غذای ساده مثل لوبیا پلو یا کباب ماهیتابه ای درست می کنم 

خلاصه که این چند روز سرم شلوغه 

پایان نامه هم خدا رو شکر افتاده رو غلتک و اگه این استادا باهام راه بیان اینور سال دفاع می کنم اگرم راه نیان میفته برای فروردین و اردیبهشت 

دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

همین فعلا...اینم یه پست روزانه حسابی